آفند درد به قلم معصومه علیایی
پارت دوم :
زیر بارش تند بارانی که به یکباره شروع به باریدن کرده بود، سرعت پاهایش را بیشتر کرد و به خیابانی که منتهی به کافی شاپ مد نظرش می شد، چرخید. باران هر لحظه شدیدتر می شد و شلاقش را بیشتر از قبل روی تنِ خیس او حرکت میداد. شال سرخی که به سر داشت، تماما خیس شده و محکمتر از هر وقتی به موهایش چسبیده بود.
قطرات ریز باران از گوشهی شال سر خورده و مسیر پیشانیش را طی میکردند و پس از عبور از تیغهی بینی استخوانی و کوچکش، از کنار لبهای رژ خوردهاش به پایین سقوط میکردند.
مژههای فر و ریملدارش به واسطهی حضور قطرات باران سنگین شده و با هر پلکی که میزد، قطرهای روی گونهاش میافتاد.
در نهایت و پس از چند دقیقه پیادهروی بیوقفه زیر باران ناگهان بهاری، به کافی شاپ رسیده، بدون معطلی در را به عقب هل داد و داخل شد. صدای برخورد در به زنگولهای که از بالای در آویزان شده بود، باعث شد اندک افراد حاضر درون کافی شاپ، ناخودآگاه و تنها از روی عادت، نگاههایشان را سویِ اویی که خیس شده بود بکشانند.
محمد که جز همان افراد بود با دیدن همتا که چون موش آب کشیده کنار ورودی ایستاده بود، بدون معطلی انگشتانش را از دور شمع کوچک و تزئینی روی میز باز کرده، با حرکتی کوتاه صندلی را به عقب هل داد و همزمان با حرکتش سمت همتا، دست دراز کرد و کت مشکی رنگش که روی صندلی مقابلش انداخته بود چنگ زد. خودش را که به همتا رساند، کت را روی شانههای او انداخت و دستانش را حرکت داده، روی بازوان او متوقف شد. خیره به قهوهای چشمان همتا، مردمکهای مشکی رنگش را حرکت داد و به لرز چانهی او رسید.
نگران از وضعیت او و لرز تنش که هنوز متوقف نشده بود، سر جلو برد و با تن صدای گرم و آغشته به محبت همیشگیاش که تنها مختصِ آن دختر بود، گفت:
-پیاده اومدی؟
همتا سری تکان داد و فاصلهای انداخته میانِ لبهایش، قصدِ گفتن جملهای را کرد که محمد چینی به پیشانیش داد و شاکی از بیدقتی او گفت:
-زنگ میزدی میاومدم دنبالت، زیر این بارون واجب بود تا اینجا بیای؟
دستش را سمت تار موهایی که مهمان پیشانی او شده بودند حرکت داد و پس از عقب راندنشان، لبههای کتی که تن همتا بود، به یکدیگر نزدیک کرد و حینی قدمی عقب میرفت، گفت:
-صبر کن پول اینجا رو حساب کنم.
بدون معطلی و پیش از اینکه همتا لب به اعتراض گشوده و خواستار ماندنشان شود به عقب چرخیده، سمت پیشخوان رفت، تا پس از چند دقیقه، هر دو کنارِ هم درون ماشین نشسته باشند.
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
عه وا بچم😂
۳ ماه پیشفاطمه زهرا
1محمد شخصیت اصلیه؟از این بازیگره خوشم نمیاد،با عکسش ازش خوشم نیومد دیگه😂😔
۱۰ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بدون توجه به بازیگری که صرفا برای تصویرسازی انتخاب شده، کاراکتر محمد به دل میشینه از بس مهربون و با شخصیته، حالا شما برو جلوتر با شخصیتش آشنا شو شاید خوشت اومد ازش بچهام گناه داره😂
۱۰ ماه پیشsahba
0تا اینجا خوب بوده مرسی
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون که خوندین
۱۱ ماه پیشماه بانو
0بینظیر بود. خسته نباشی❤️🥹
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون😍
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
0هنوزنمیدونم چی به چیه
۱ سال پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طبیعیه خب، شما هنوز دو پارت خوندین، داستان تازه داره شروع میشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0همتا موهات بخوره تو سرت😭😭😭😭(موهای وی بدلیل شکست عشقی آلمانی که نهههه ولی باب است)خدا باعث و بانیشو لعنت کنههههه😢😢😢😢😢